|
پست الکترونیک آرشيو ماهيانه نویسندگان
آرشیو موضوعی
پیوندها
پیوندهای روزانه
صفحات
Powered By JAVANBLOG.COM |
...خیابان دلم رد پای تو را بهانه میکند
پارکینگ دل (چمن زار)
دیروز وقتی که بــــــاد به زلفهای چمنــــــــزار شانه میکشیــــــــــــد من نیز درحــــــــــــــال عبور از آن دیار بـــودم چه عاشقانه بــــــــاد خـــــــــودش را در دل چمنــــزار جا مــیــکرد زلف داده بود؛ دست او عجب عشوه ها میکرد عطر وجودش؛ هر رهگذری را مست از می ناب مــــیکرد میــــــخواند ترانه ها در گوشش عالم و آدم ؛زعشقـــــــــــــی که به هم داشتن؛خبر ساز میکرد رفتم و گرفتم تاری از زلفـــــــش باد میامد؛ اورا زدستم جدا میکرد صادق/١٣٩١/٠٢/٢٥
پارکینگ دل (جوانی)
عقربه های ساعت ها مگر وقت خواب ندارند گذر زمان چقدر مفیده آنرا به رخ آدما میارند جوانی سوار شــــده بر عبور این ثانیه ها پیـــــــری را ببیــــنید عصـــــــا به دست مشغول تخریب کردن ؛ جوانـــی آدمــــــاست
صادق /1391/01/07
تقدیم به آرمیتا کوچلو فرزند(شهید داریوش رضایی نژاد)
بابای خوبــــم سلام یه چیزی واست بگم؟ چند شب پیــــش خواب تو را بدیدم دیدم اومدی به خونه نشستی رو تخت خوابم دست کشیدی رو موهام گفتی؛ آرمیتا دختر خوبم صداتو که شنیـــــــدم توآغوشــــــــــت پریدم دوتا بوس کوچلـــــــو گرفتی از گونه هام چه عطری داشت پیرهنت روشنی صورتت نورانی کرد اتاقم دست تورا گرفـتـــــــم رو صندلیم نشوندم بابایی نگاه کن چه نقاشیهایی برات کشیدم نگاه کردی اونا را صورتت پر خنده شــــــد راستی ؛بابایی وقتــــــــــــی دلم برات تنگ میشه اشک غم تو چشام جمع میشه آغوشت برام کم میشه دل خوشیم آلبومییــه که عکسامون ؛توش جمع میشه صادق/١٣٩١/٠١/٣٠
http://dorbin-man.mihanblog.com
نوشته شده در 19-اسف -1390ساعت06:40 توسط چکاوک
| لینک ثابت ||
- نظر(7) -
پارکینگ دل(کفش کهنه)
با افکار سرگردانم درحال عبور از خیا بان به سمت شمال شهر یک جفت کفش کهنه جلوی دکان کفش فروشی بیقراری می کردند صورتهایشان زیر زلفهای پریشان خورشید عرق می رختند ظهر است و خیابان خلوت از حضور عابران دل خستــــــــــــــه غریبانه نگاهشان سمت من برمیگردانند بغض غریبی راه گلویشان بستــــــــــــــــــه از نگاه کنجکاوشان میشه فهمید؛ هنوز منتظر برگشتن صاحبشان که تا چند لحظه پیش با پوشیدن یک جفت کفش نو آنهارا کنار جوی آب حتی بدون یک تشکر به حال خودشان رها کرده است و من در گوش دلم نجوا کردم که چه نیک ؛ بزرگی فرمودند ((نو که آمد به بازار؛ کهنه شود دل آزار)) صادق > ١٣٩٠/١١/٠٢
تقدیم به آرمیتـــــــــــــا کوچلو دختر ( شهید داریــــــــوش رضایی نژاد)
آرمیتا؛ کناره پنجره منتظر طلوع دوباره ی پدر است نمی داند روح پدر نظاره گر او ومادر است دخترک در اندیشه ی آغوش گرم پدر جسم پدر؛ منتظر نوازش دست های کوچک دختر است صادق*1390/11/11
پارکینگ دل(ترانه جدایی)
امشب چرا خواب مرا به سوی خود دعوت نمیکند باز هم من و دل ؛دفتر و قلم؛ پر کنیم تنهایی هم کلمات ؛مانند کودکان نوپا بازیگوش شدند خون در رگ خودکــارم به جوش آمده ومن خالی از هیچ میشوم ؛ برای نوشتن مشق دل ساعت دیوار؛ ذل زده به چشمهایم ؛ که پی خواب میگردند ترنم باران پشت احساس پنجره اتاقـــــم در گوش شب مینـــــــــوازد ترانه ی جدایی از دریـــــــــــــا اندکی بامن ؛ تو ای دل ؛ امشب راه بیـــــــــــــــــــا تامنزل لیــــــــــــــلی چند گامی بیش نمانده ســـــــــت امشـــــــــــــــب با خیلی از کلمات سرگرم گفتگویم با تارو پود احساسم ؛ دل دفترم را نقش می زنم ببرم دلم را؛ در بازار کهنه فروشان؛ چوب حراج بزنم در اذدهـــــــام و شلوغی این شهــــــــر شاید کسی خریدار دل سوختـــه هم باشد کاشکی آنرا بخرند؛ از دست بهانه گیراش آسوده شوم شاید هم با یک لیلی؛ برای به هم رسیدن همدست شوم صادق/1390/11/14
پارکینگ دل(چتر)
چترم را برمیــــــــــــــــــــدارم؛ پـــــا تو دل آبناک کوچه می گذارم گاهی ؛ که می بــــــــــارد باران؛ نم نم ؛ میخورد پنجه ی خیس باران ؛ بر رخسار چتـــــــــــر مـــــــــن پر میشود کوچــــه از صدای نمناک شر شر آهنگ خیس میشود دل چتـــــــــــرم ؛ مثل همیشه چــــه قشنگــــــــه؛ لحــــــــــظه هایی که بغض آدما و آسمان ؛ هم آهنـــــــگ میـشــــه می طراود اشک از دیدگانم جاری میشود بر گونه هایم بغضیها یی که اسیـــــر بودند در دلـــــم سوار میشوند بر موج اشک هایم سبک میشود دلم زیر بار غصه و رنج مثل دل آسمان نیلگون که؛ پاک شده از ابرهای سیاه رنگ
صادق***1390/10/25
پارکینگ دل
بیا ؛ دلم ازنبودنت درد میکشه نفس بدون تو؛ سرد میکشه سالها؛ غصه خورده ست دل پیداست ؛ انتظار دلدار میکشه من حریف دل شیدا نشده ام برای دیدن تو پر میکشه ؛ همه جا سر میکشه به چه بهانیه ی دلم آروم کنم دیدنت ؛ مرحم رو زخمش میکشه نکن پریشان ؛ زلف مشکینت تار زلفت؛ دلم به دار میکشه
صادق***١٣٩٠/١٠/٠٩
پارکینگ دل(بادبادک)
ثانیه ها امروز ؛چقدر سنگین گام برمیدارند در این حوالی بگمانم اتفاقی رخ داده است ؟ دیدم دخترکی سر چهار راه زندگی تعدادی بادبادک را با نخ به دستش گره زده بود در دل بادبادکهای او باد ؛هوای پرواز انداخته بود نگاه دخترک ؛اما پر اشک دلش چرا زانوی غم بغل گرفته است ؟ شاید به مادرش که روی تخت بیمارستان بامرگ دست به گریبان شده یا هم از دست پدر که با افیون دست رفاقت داده است ! بادبادکی از دست او رها میشود کبوتر وار در دل آسمان به سمت خدا بالا میرود او میخواهد درد دلهای دخترک را در گوش آسمان خدا زمزمه کند خورشید می تابد بر دل بادبادک دل او نازک ونازک تر میشود آنگاه انفجاری رخ میدهد نگاه فرشتگان خدا می تابد سمت دخترک به گمانم خدا حرفهای بادبادک را شنیده است صادق/1390/09/30
پارکینگ دل
پا ئیزه ؛ پائیزه برگ درختِ می ریزه یه سال از عمر درخت ه چه عاشقان ِ می ریزه کودک بازیگوش این صحنه را می بین ه سوال شد برایش پرسید با لهجه کودکانه مامان؛مامان جون چرا برگ درختِ می ریزه گل ناز دل مامان عمره برگه تمومه خدا اینو خوب می دونه جداش میکنه از درخت می افته رو زمین هِ به یاد ما میاره عمر ما هم چنین ه یکی زودتر یکی دیرتر اسم ما هم نقش میبنده روی کف این زمین هِ اگه آدم خوبی باشی یادت جاودانه می مونه صادق/1390/09/28
پارکینگ دل
دیروز با تنهاییم گرم گفتگو شدم روح تو آمد با او رودر رو شدم یاد ته دلامون به هم دست دادن چشامون برای دیدن هم مست شدن خیابون شده بود فرش زیر پامون ثانیه ها می رقصیدن برامون در نگاه عاشقان تکرار میشدیم در دل همه راحت جا میشدیم درختان دست تکان می دادن برامون خورشید شده بود عاشق سایه هامون دوست نداشتیم از هم جدا باشیم یا حتی یک لحظه بدون خدا باشیم قلم من هم امروز لبخند میزند صورت برگ را عاشقانه رنگ میزند
صادق/****/١٣٩٠/٠٨/٢٥
پارکینگ دل
گفتم در نگاه تو یاس میشوم از این دل به آن دل پاس میشوم گفتی دلت جای دل شکستگان نیست گفتم امان بده؛ تیزتر از الماس میشوم دوباره سفره ی دلم را باز کردم همه عاشقان ؛ دعوت به تماشا کردم دردهای کهنه ی روزگار را یک به یک روی دیوارهای زخمی دل؛ نگاه کردم چقدر رنگ غریبی گرفته ست دل پیداست که از دوست جداش کردم دست بردار ای دل مجنونم مایوس مکن بار دگر ؛ هنوز امید دارم غصه مخور ای دل بیمار و رنجورم پیش خدا میروی؛ حق تورا میگیرم صادق**1390/08/03
پارکینگ دل
میخواهم دوباره به کویردلم باز گردم با تارهای درون دل؛ کمی دمساز گردم کوک کنم تارهای قدیمی دل را دوباره بنوازم ؛ ترانه ی جدایی را ای دل شکسته ی من؛ بیدار شو لب بگشای؛ بگو از اسرار درونت بگذار سبک شود ؛ روح غمگینت دست بردار از عشق آنکه ؛ قدرت نمیداند بال بگشا؛ راهی شو ؛تا اوج بی کرانه ها رسیدی؛ دستو بگذار؛ توی دستان خدا اگر خواهی؛ آهنگ دلت غم نگیرد دل به آنکس ده ؛ که محبت از تو نگیرد عاشق واقعی؛ دانی که کیست.....؟ دل داده ای ؛ که عاشق خداست دلش نشکند هرگز کسی گر باشد؛ معشوق او خدا
صادق ***١٣٩٠/٠٦/١٠
پارکینگ دل
(نابرده رنج ) عشقی حاصل نمی شود گر به دام عشق فتادی صبر ایوب بایدت چقدر ساده به دام چشمانش اسیر شدم من ساده بی ریا دلم و به دلش زنجیر زدم اوشد ملکه زیبایهای عالم برای من من بودم و اوشد همه ی سوالهای بی جوابم تقدیر برایمان آنچه خواست نوشت هر آنچه ما خواستیم چرا او ننوشت گفتم تقدیرا از برای ماچه نوشتی...؟ گفت نوشتم ( دوری ودوستی)...! گفتم این که یک مثل است گفتا شیرینی عشق نمیدانی ، زودگذر است قصه ی شیرین وفرهاد را ببین ورد زبان همه ی عاشقان عالم است اگر آنها یار هم می شدند عشقشان در دل بیستون دفن می شد مثل همین دلنوشتهای که تو می نویسی برای عاشقان فقط، اس ،مس مشق شب میشد کمی روی حرفهایش فکر کردم دوری ازعشق را بهانه کردم دفتر خاطرات، از روی طاقچه دلم برداشتم دل نوشته ای رابه خاطرش، سبزتر ازکشت کردم ٢٨/٠٣/١٣٩٠***صادق
پارکینگ دل
گذر میکنم از سر کوچه ی احساس دخترکی زلف به دستان باد سپرده بود میگذرم آهسته از کنارش نگاهم گره میخورد در نگاهش لبخند ملیحی سوار میکند روی لبهایش مرا فرا میخواند تا باشم همکلامش نزدیکش میروم سلامش میکنم خودم و توی دنیای پر احساسش جا میکنم آنروز او چقدر شعر عاشقانه خواند برایم خواست که من باشم تمام دنیایش فردای آنروز من منتظر آمدنش بودم آمد با یک سایه دیگر در کنارش خودم گوشه ی مخفی کردم احساس پاکم را زخمی کردم شنیدم همان حرفهایی که من گفته بود در گوش دنیای جدیدش هم نجوا میکند رفتم وگوشه ای نشستم با خیال خویش تا شاید شعر دیگری را در ذهن دفتر خاطراتم جا بکنم 25/02/1390
پارکینگ دل
دوش بین دیده ودل دعوایی سر گرفت خبر به مغز رسید جنب وجوشی سر گرفت بغض دل ترکید وبگفتا به دیده این همه غصه ی که در خانه من است به خاطر دیدنهای بشیمار توست گر تو نگاه عاشقانه بر رخسار یار نمی کردی وجود مرا پر از رویاهای داشتنش نمی کردی دیده پلکی زد و گفتا به دل روزها وشبهایی که منزلت به خاطر دیدن دلبرت پر از شادی بود چرا با من سر ناسازگاری نداشتی منو ازیاد می بردی به حرفهای یار گوش می سپردی مغز هردوی آنها را فرا می خواند گفتا به دل و دیده تا گوش کنند تلخی لحظه های رفته را فراموش کنند تقصیر شما ها نیست مقصر اصلی این ماجرا منم که خوب نیندیشیده ام به دیده گفتا پلکهایت را ببند همه جا تاریک شد شهر دل خاموش شد چراغ دل دوباره روشن شد مغز گفتا که دل تو هم افسرده شو همه را یاس ونا امیدی فرا گرفت بارش اشک از دیدگان سر گرفت مغز گفتا به آن دو هدف ما مکمل هم است گر همه با هم باشیم سختی زندگی کم است رساندن شما به خوشبختی کار من است گر انجام نگیرد کاری مصلحت خدای یگانه عالم است ١٣٩٠/٠١/٢٢ ///صادق
پارکینگ دل
بلبلی آرزوی داشتن گل خوشگلی کرد رفت و درباغ بزرگی از خدا منزلی ساخت پرید و رفت دل و داد به آسمان خوش رنگ برای دیدن یار شده بود مست و سرمست چرخی زد در آن جنگل خوب خدا نشست بر درختی سرسبز و باشکوه نگاهی کرد بر سبزه زار روبروی آن درخت گل زیبا وقد بلندی کرد نظر اورا جلب شروع کرد به خواندن آواز برای معشوق یک ریز میخواند برایش از درد تنهایی وجدایی دوست داشت گل هم لبخند بزند برایش نگاه گل که افتاد به نگاهش انگاری تمام دنیا مال اوشد هرچه غصه تو دل کوچکش بود به کلی همه فراموش شد بلبل ما یک دل نه صدل عاشق او شد دستی آمد سمت گل دردی احساس شد گل با آن قشنگیش از ریشه جدا شد بلبل عاشق برای همیشه بی صدا شد صادق ١٣٨٩/١٢/٢٠
پارکینگ دل
باز هم نم نم بارون می باره از آسمون قطره –قطره- جمع میشوند- شر شر صدا می آید از دل ناودون منو چتر و خیال تو میرویم با هم تو دل خیا بون خاطرات کهنه دوباره نو میشوند درد دلهایم با خیالت زیر پرده ی دل چتر رو میشوند صحبت از یک عمر تنهایست از رد پاهایی که مانده روی دلم روزی که آمدم من از سفر شنیدم که تو رفته ای سفر روز ها- ماه ها- سالها - گذشته اند برای ندیدنت خیلی دلتنگ شده ام رنج دوریت منو به لب گور کشاند ه دوستان بهم میگویند پیر شد ه ام نمی دانند به دام زلف نگاری گرفتار شده ام /صادق/ ۱۳۸۹/۱۱/۲۵
پارکینگ دل
شنیده ام شادی در زندگیت سرگردان است اشک چشمانت مثال نم نم باران است انگار مهرابانی را تو از یاد برده ای که این چنین با چشمانت بیگانه ام چرا درون کلبه ی دلم قدم نمی گذاری برای پریشانی احوالم دوایی نمی آری آن همه مهر وفایت کو - کجاست که دیگر به نیم نگاهی هم ما را نمی خری گر نگاهی به دفتر خاطرات زندگیت کنی بی فایده است گر بخواهی منو از یاد ببری دست بردار از آن همه کینیه ی درونت رو راست باش با آنکه به پای مهر تو می ماند من اندیشه ای جز خوشبختی تو نداشتم جز در کنار تو بودن چیزی از خدا نخواستم نگارا... دست خدا سپردمت هرکجا که هستی در این دنیا نگذاشتن در آن جهان مال هم هستیم ۱۳۸۹/۱۱/۰۲ <<صادق>>
پارکینگ دل
بیا دل بدهیم به جاده های نساخته مقصد نا پیداست هنوز برای رفتن دیر شده است اگر تو دل جاده ها باهم باشیم شاید تو دل همدیگر جاشیم گر نگاههایمان دلتنگ دیدن هم باشند جهان برایمان جور دیگر باشد جنگل ها با دیدن ما در کنار هم پر از آواز بلبل و قناری شوند صدای قار قار کلاغ ها دیگر برایمان مثل آواز مرغ عشق شوند رد پاهایمان بر روی جاده ها بمانند یادگاری مثل صدای تیشه ی فرهاد در دل بیستون آواز خوشی برای دل شیرین شود 17/دی /1389 > صادق<
پارکینگ دل
با خودگفتم دیگر چیزی برایش ننویسم تا که شاید شود فراموشم ولیکن دوباره اورا بدیدم کبوتر دل دوباره پرید و رفت نشست بربام دل نگار سر مست نگاهی کرد اندرون دل بی مثالش به او گفت که جواب دهد به سوالش..> گفتا چرا هنوز نکردی فراموشش...؟ بگفتا آنروز که حک میکردم نامش در دلم ندانستم که روزی به خاطر حرف آدم بدا از او جدا میشم اگر شب وروز نام وچهره ی دلدارت پیش رویت باشد تو بگو به من چگونه کنم اورا فراموشم ............؟ از او بپرس که این همه دل نوشته برایم می نویسد من به او ظلم کردم چرا نکرده هنوز فراموشم....؟ ۱۵/دی/1389 < صادق >
پارکینگ دل
شب از نیمه گذشته است دلم به دنبال نگار رفته است دراین خلوت شبهای تنهایی دل در تکاپوی عشق قدیمیست حس و حالی برای دل نمانده ست یا که قلم امشب با کلمات بیگانه ست لحظه ی که نگاهی در نگاهی گره میخورد دوتا دل کبوتر وار عاشق هم می شوند و این چنین است که عشق / ساده آغاز میشود صادق* ۱۵/آذر/۱۳۸۹
پارکینگ دل
هر کجا گذر میکنم جای خالیت نگارا دلم و آتیش میزنه ندیدن پنجره ی چشمای قشنگت منو غمگین می کنه خیابانها وکوچه ها مثل گذشته ها با چشمانم صادق نیستند رد پای تو را تو حافظه ها شون مخفی میکنند من مانده ام و شبهای دل واپسی درد دلهایم را در دل شب ها توی گوش لحظه های تنهاییم به خاطر تو خالی میکنم دستهای پر از دعایم را به سوی خدا راهی میکنم که فرداهای دیگر رخ زیبایت نگارا پیش رویم آفتابی کند ۲۴ /آبان/۱۳۸۹*صادق
پارکینگ دل
چندیست که با دل خویش بیگانه شده ام رخ زیبای نگار ندیده دیوانه شده ام پیچیده با نسیم سحرگاهان بوی زلفش سالها بگذشته اند خبری زیار نشنیده ام
۲۲/آبان /۱۳۸۹*صادق
پارکینگ دل
پاکی دلم رابه رخ چشمانش میکشم نگاهایمان مجذوب هم میشوند..... و انگار همین دیروز بود............... که نگاهایمان در هم نشستند دلهایمان دست وفاداری به هم دادند روحمان تا ساحل بیکران پرواز کرد شروع قصه ای برای یک زندگی مردی ازجنس نامردی اما زبانش شمشیری شد برای جدایی ما واین قصه ی شد برای نرسیدن برای تنها ماندن دل بریدن ...... صادق/مهرماه/1389
|